خدایا این روزها هیجانم بیشتر شده است بیشتر از همیشه محتاج لطف تو هستم بیشتر هوایم راداشته باش ای خالق من و فرزندم 

 

نوشته شده در يکشنبه 23 شهريور 1393ساعت 13:26 توسط مامان الناز

این تقویم صفوراجونن درست کرده تاریخ تولد دوستاته البته تولدهایی که مامانشون زحمت کشیدند

نوشته شده در شنبه 22 شهريور 1393ساعت 15:54 توسط مامان الناز |

عجب واره عجیبی این کلمه لجبازی 

من و بابا موندیم با این لجبازی

.کلا لباس تمیز دوست نداری غمگین

جیش نمی کنی غمگین

همه چیه نه خسته

قدیمها چیکار می کردند 4 تا بچه.... چهارجور لجبازی من که بودمم می رفتم امین اباد یک راست سبز

یک جلسه تو مهدت داشتم برای تصمیم گیری که چجوری باهات رفتار کنیم کتاب سی دی  هم خریدیم و داریم می خونیم 

خیلی تلاش می کنیم اروم باشیم و با ارامش داستان ببریم جلو 

البته خیلی سخته 

ولی من و بابایی تصمیم گرفتیم به شککل گرفتن(  منه ) تو و اعتماد به نفست کمک کنیم 

هفته پیش رفتیم خونه فرناز و من تصمیم گرفتم ببرمت استخر 

چون پوستت خشکه و دکتر قدغن کرده بود ولی دیگه رفتیم همه رفتیم استخر و تو خیلی حال کرده بودی 

کلی با اتنا شنا کردی کلی هم اب خوردی البته محبت

دیروز دوباره رفتیم شهر موشها عمو رسول برامون  vip  میلاد  بلیط گرفته بودم با انیتا و عمه ها رفتیم کلی حال کردی شب هم تولد عمه مهتاب بود 

عمه ارزو برات قطار اورده بود هدیه دیگه عاشق شدی 

کلا دو هفته خوب بودی 

کلی تفریح کردی 

سعی می کنم 

شما و اتنادر حال اماده شدم

عشقهای عمه

من و بابا عاشقتیم 

 

ا

نوشته شده در شنبه 22 شهريور 1393ساعت 13:00 توسط مامان الناز |

با عمو احسان و اوینا گلی عشقم برنامه گزاشیتم بلیط گرفتیم رفتیم سینما اریکه 

وای چه حسی بود دیدن شهر موشها دلم گرفته بود قلبم تاپ تاپ می کرد انگار جزی از وجود من بود

خودم نمی دونستم خیلی شب خاصی بود من روزی کودک بودم با پدر مادرم رفتم سینما و کیف کردم و حتی حس ترس از اسمشو نبر رو هم لمس می کردم حتی بوی خوراکی های که برام خریده بودند ..

الان دخترم اورده بود سینما و گاهی گاهی زیر چشمی به تو و بابا ت نگاه می کردم که الان زندگی من شمایید ...

 

اوینا بچم گریه می کرد واسه گربه تنها مونده بود 

عشقهای من الیسا الینا

 

 

 

نوشته شده در شنبه 8 شهريور 1393ساعت 15:37 توسط مامان الناز |

از لطف همه دوستان عزیزم ممنون بابت پیامهای قشنگتون 

سه سال شدن تو برام عجیبه انگار همین دیروز بود که شما قدم به این دنیای خاکی گزاشتی و عجب زمان می گزره 

روزهای خاصی از زندگی سه تایمون می گذره .....

مهد کودک بعد از یک ماه تلاش مامان فاطی و بابات پزیرفتی و الان هم میری 

کار کانادامون درست شده و منو بابای بعد ار یک هفته بحث و گفتگو به این نتیجه رسیدیم که برای موندن نریم و عید برای دیدن یک ماه بریم و pR بگیریم برگردیم 

اگر شما خواستی بری یه روزی کمت می کنم به خواست خودت بری 

دوقلوهای دایی امینم روز به روز توپول تر میشن و چه سختهه نگهداری از بچه ها 

 

 

نوشته شده در شنبه 8 شهريور 1393ساعت 15:32 توسط مامان الناز |

اخرین باری که مطلب نوشتم هشت دی بود 

شاید از این به بعد بنویسم مامان جان 

دخترکم 

بزرگ شدی و کامل حرف می زنی خیلی اتفاقات خوب و بد افتاده که اشاره می کنم 

ما خونموم اومده تهران 

صاحب دو تا دختر دایی شدی به اسم الیسا و الینا 

شما مهد کودک میری و.....

چقدررر مطلب باید بنوسیم حالش نیست از فردا می گم 

راستی هر وقتت اومدم ببندمش لطف دوستان عزیز مانع شد مرسی از همتوننننن

 

اینم الیسا و الینا

نوشته شده در يکشنبه 2 شهريور 1393ساعت 14:50 توسط مامان الناز |

دیگه همینه وناراحتحقه کاریشم نمیشه کرد تلخ ترین خاطرات زندگیه مرگه ....

ادم بعد از مرگ اطرافیانیش پی می بره که این دنیا چقدر فانی و زودگذره و باید قدر ثانیه ها و لحظاتو حسابی بدونه

تو راه خونه بودم که خبر دادن بهم 

بلیط هواپیما گرفتیمو رفتیم 

تلخ تلخ تمام مدتی که می شستنش من ارزو وغذاله و ادمهای دیگه پیش بودیم و من تمام 32 سال زندگی رو مرور کردم باهاش

حتی حس نوشتن هم ندارم 

راستی دیگه وبلاگ نویس تعطیل کردم و این اخرین مطلبی که نوشتم منتظر پاسخ خرید سی دی هستم و وبلاگ ببندم 

 

نوشته شده در يکشنبه 8 دی 1392ساعت 12:59 توسط مامان الناز |

الان ساعت 8 شبه 

من خونه خاله ارغوان هستم فردا ساعت 6و30 باید بیمارستان شهید رجایی باشم و امشب تهران موندم و نرفتم کرج و قرار بود تو رو بابامحمد بیاره تهران اما نشد و من نشستم و به تمام دنیا بچگونتون فکر می کنم  امشب تو بی منو بابات می خوابی دخترممممم ناراحتممممممممممممممممممم

نوشته شده در دوشنبه 18 آذر 1392ساعت 20:18 توسط مامان الناز |

روزهای ابانی ما روزهای خوبی بود ما دو تا سفر داشتیم برای عروسی دختر خالم رفتیم کرمان که خیلی به تو خوش گذشت همش بازی مهمانی یه شمال رفتیم خانوادگی که هرروز بازی پارک دوتا تولد گرفتیم و روزهای خوبی بود برات عکس می زارم فقط بوس زیاد

سفر ما به کرمان که راه برگشت اوضاع هوا خوب نبود و ما مجبور بودیم باتو بازی کنیم که نترسی و...

 شاید باورت نشه عکسهای این پست تا الان 7 بار گزاشتم پریده  

دوتا تولدی که گرفتم برات یکیشو شدید تب داشتی اصلا به ما خوش نگذشت 

دیکه داری بزرگ میشه من عاشق بزرگ شدنت 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 11 آذر 1392ساعت 15:52 توسط مامان الناز |

بدون شرح

 

 

 

عاشق دنیای بچگیتم قشنگ بی ریا بی اآلایش ساده دوست داشتنی 

دوست دارم دنیات همیشه اینجوری باشه بنیا .................

نوشته شده در شنبه 9 آذر 1392ساعت 12:54 توسط مامان الناز |

نوشتن دوباره خیلی سختهههه 4 ماه نبودم 

راستش اصلا نمی دونم باید وبلاگتو بنویسم یا نه ؟ 

اوایل با عشق خودم می نوشتم اما الان احساس میکنم که شاید هیچوقت نخونی می خواستم بیام و دی اکتیوش کنم  اما با خودم گفتم تا زمانی که خاطراتت یاد نیست می نویسم نظر شما چیه ؟

ما مراسم طولانی برای خاله ارغوان داشتیم و یک ماه درگیر خرید جهاز و لباس و دیگه عروسی.... بودیم که  خیلی هم خوب سخت بود کلی مهمون داشتیم و روزهای شیرین سخت بگم کلی من گریه کردم و خیلی حس سختی بود و....... ازش نمی تونم عکس بزارمممممم فقط عکس خودت و عسسلم اوینا

 

بعد به طور غیر منتظره مراسم ازدواج دایی امین بود که با یکی از سرشناش ترین ادمهای کرمان وصلت کردیم زن دایی لعیا بی نظیره و همه خانواده خاله ها و عمه ها عاشقشن یه دختر خاص و بی نظیر و خوشمل  

روزهای خیلی خوب دارن امیدوارم همیش شاد باشن همیشه باهممم 

تولد گرفتیم برات با اوینا یه تولد خیلی مجلل کلی منو خاله اذین تلاش کردیم لباس یه جور یه مهمونی خیلی خوب بود دست ما درد نکنه امیدوارم بعدا تو هم برای نی نی همین کارو بکنی 

 

بعد تولد گروهی و با بجه های نی نی سایت 

 

 

خوب عکسهای ما بقی تولدات که برای خاله های مامان بزرگ و بابا بزرگها و فامیل گرفتیم و میام می زارم 

خیلی ناز شدی  

خیلی بامزه ای 

هنوز خواب شبت درست نیست 

حرف می زنی در حد بنز 

غذا نمیخوری

عاشق بستنی و پاستیل  انگلیسی هستی

کلی کلمات انگلیسی بلدی

تبلت داری 

نفسمی 

 

درضمن بگم دست عمه مهتاب درد نکنه که روز تولدت شما رو برد بیرون و به ارزش 500 هزارتومان برات خردید کرد شام هم رفتیم بیرونااااا 

کلی کادو از خاله هاتو و دایی و مامان بزرگاتو و بابا بزرگاتو و خاله ندا و خاله المیراااا و خاله های دیگه

نوشته شده در يکشنبه 3 آذر 1392ساعت 15:21 توسط مامان الناز |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد