خدایا این روزها هیجانم بیشتر شده است بیشتر از همیشه محتاج لطف تو هستم بیشتر هوایم راداشته باش ای خالق من و فرزندم 

 


نوشته شده در سه شنبه 17 ارديبهشت 1392ساعت 16:25 توسط مامان الناز

دیگه همینه وناراحتحقه کاریشم نمیشه کرد تلخ ترین خاطرات زندگیه مرگه ....

ادم بعد از مرگ اطرافیانیش پی می بره که این دنیا چقدر فانی و زودگذره و باید قدر ثانیه ها و لحظاتو حسابی بدونه

تو راه خونه بودم که خبر دادن بهم 

بلیط هواپیما گرفتیمو رفتیم 

تلخ تلخ تمام مدتی که می شستنش من ارزو وغذاله و ادمهای دیگه پیش بودیم و من تمام 32 سال زندگی رو مرور کردم باهاش

حتی حس نوشتن هم ندارم 

راستی دیگه وبلاگ نویس تعطیل کردم و این اخرین مطلبی که نوشتم منتظر پاسخ خرید سی دی هستم و وبلاگ ببندم 

 

نوشته شده در يکشنبه 8 دی 1392ساعت 12:59 توسط مامان الناز |

الان ساعت 8 شبه 

من خونه خاله ارغوان هستم فردا ساعت 6و30 باید بیمارستان شهید رجایی باشم و امشب تهران موندم و نرفتم کرج و قرار بود تو رو بابامحمد بیاره تهران اما نشد و من نشستم و به تمام دنیا بچگونتون فکر می کنم  امشب تو بی منو بابات می خوابی دخترممممم ناراحتممممممممممممممممممم

نوشته شده در دوشنبه 18 آذر 1392ساعت 20:18 توسط مامان الناز |

روزهای ابانی ما روزهای خوبی بود ما دو تا سفر داشتیم برای عروسی دختر خالم رفتیم کرمان که خیلی به تو خوش گذشت همش بازی مهمانی یه شمال رفتیم خانوادگی که هرروز بازی پارک دوتا تولد گرفتیم و روزهای خوبی بود برات عکس می زارم فقط بوس زیاد

سفر ما به کرمان که راه برگشت اوضاع هوا خوب نبود و ما مجبور بودیم باتو بازی کنیم که نترسی و...

 شاید باورت نشه عکسهای این پست تا الان 7 بار گزاشتم پریده  

دوتا تولدی که گرفتم برات یکیشو شدید تب داشتی اصلا به ما خوش نگذشت 

دیکه داری بزرگ میشه من عاشق بزرگ شدنت 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 11 آذر 1392ساعت 15:52 توسط مامان الناز |

بدون شرح

 

 

 

عاشق دنیای بچگیتم قشنگ بی ریا بی اآلایش ساده دوست داشتنی 

دوست دارم دنیات همیشه اینجوری باشه بنیا .................

نوشته شده در شنبه 9 آذر 1392ساعت 12:54 توسط مامان الناز |

نوشتن دوباره خیلی سختهههه 4 ماه نبودم 

راستش اصلا نمی دونم باید وبلاگتو بنویسم یا نه ؟ 

اوایل با عشق خودم می نوشتم اما الان احساس میکنم که شاید هیچوقت نخونی می خواستم بیام و دی اکتیوش کنم  اما با خودم گفتم تا زمانی که خاطراتت یاد نیست می نویسم نظر شما چیه ؟

ما مراسم طولانی برای خاله ارغوان داشتیم و یک ماه درگیر خرید جهاز و لباس و دیگه عروسی.... بودیم که  خیلی هم خوب سخت بود کلی مهمون داشتیم و روزهای شیرین سخت بگم کلی من گریه کردم و خیلی حس سختی بود و....... ازش نمی تونم عکس بزارمممممم فقط عکس خودت و عسسلم اوینا

 

بعد به طور غیر منتظره مراسم ازدواج دایی امین بود که با یکی از سرشناش ترین ادمهای کرمان وصلت کردیم زن دایی لعیا بی نظیره و همه خانواده خاله ها و عمه ها عاشقشن یه دختر خاص و بی نظیر و خوشمل  

روزهای خیلی خوب دارن امیدوارم همیش شاد باشن همیشه باهممم 

تولد گرفتیم برات با اوینا یه تولد خیلی مجلل کلی منو خاله اذین تلاش کردیم لباس یه جور یه مهمونی خیلی خوب بود دست ما درد نکنه امیدوارم بعدا تو هم برای نی نی همین کارو بکنی 

 

بعد تولد گروهی و با بجه های نی نی سایت 

 

 

خوب عکسهای ما بقی تولدات که برای خاله های مامان بزرگ و بابا بزرگها و فامیل گرفتیم و میام می زارم 

خیلی ناز شدی  

خیلی بامزه ای 

هنوز خواب شبت درست نیست 

حرف می زنی در حد بنز 

غذا نمیخوری

عاشق بستنی و پاستیل  انگلیسی هستی

کلی کلمات انگلیسی بلدی

تبلت داری 

نفسمی 

 

درضمن بگم دست عمه مهتاب درد نکنه که روز تولدت شما رو برد بیرون و به ارزش 500 هزارتومان برات خردید کرد شام هم رفتیم بیرونااااا 

کلی کادو از خاله هاتو و دایی و مامان بزرگاتو و بابا بزرگاتو و خاله ندا و خاله المیراااا و خاله های دیگه

نوشته شده در يکشنبه 3 آذر 1392ساعت 15:21 توسط مامان الناز |

دختر نازم 

بابای بخاطر نمایشگاه مدیکا المان رفته المان عمو احسان هم 2 هفته ای هست که عراق رفته پس تو و اوینا گلی یه چند وقتی بابا تون نمی بینید باید براشون دعا کنیم کاراشون خوب پیش برهقلب

به نظرم وقتی ادم ازدواج می کنه زوج میشه دیکه تنهایی جایی میره بی کسههه انگار یا فکر منه 

رفته بودم خونه خاله ارغوان به قول تو خاله نسرین چون اسمش سخته نمی تونی بگی نیشخند با این حالی که هر نیم ساعت با بابایی حرف می زدیم اما احساس تنهای میکنم در حدزیاد 

انشاله این یه هفته زود بگذره عشق من و تو برگرده به سلامتیی امین 

نوشته شده در يکشنبه 3 آذر 1392ساعت 15:20 توسط مامان الناز |

به قول بنیا تولد گاوا و هانا جون بود خیلی خوب من رفتم با دوستاهای نی نی سایتیم یه دیداری تازه کردیم کلی گفتیم و خندیدم تولد اوا شلوغ تر بود تو خیلی اونجا اروم بودی و صدات در نمی اومد ولی تولد هانا خلوت تر بود و تو کلی با دوستات بازی کردی خیلی خوب بود ما تا ساعت 10 خونه مریم جون بودیم هم صفورا هم مریم خیلی زحمت کشیده بودندو خیلی روزهای خوبی با هم داشتیم 

 

اوا و هانا جون تولدتون مبارک

 

 

 

بنیا و ارمیتا و اوا و هانا

 

 

 

 

 

نوشته شده در يکشنبه 19 آبان 1392ساعت 14:01 توسط مامان الناز |

خوب داستان پر از رمز راز از شیر گرفتن برای  هر مادری که شیر می ده دغدغست 

هرروز از خدا ممنون که این ارتباط قوی را تا 2 سالگی حفظ کردم................

وعجیب بود از خودم که از وقتی بدنیا اومدی تا 6 ماهگی فکر می کردم هر روز از شیر بگیرمت و به نظرم کار سختی بود برای خودم کار سختی بود می دونی چرا ؟ چون مجبور بودم سر کارم شیر بدوشم و این کار ازیتم می کردو کار سختی بود منم کلی خجالت می کشیدم ناراحت هرروز به بابا محمد می گفتم خیلی سخته شیر دوشیدن و با یخ برسونم خونه تا فرداش تو نوش جان کنی و پرستارت برات گرم می کرد با این حال که جندین بار ماموریت زیادیرفتم و حتی یکسالگیت رفتم لنگاوی ویک هفته موندم ولی باز بهت شیر دادم و خیلی این حس زیبا رو دوست دارم ممنون خدا جون بابت این لطفت بابت این عشق زیاد و حس سختی برام تموم شد و تبدیل به عشق شد 

روز 26  بعد از روز تولدت تصمیم گرفتم از شیر بگیرمت 27 برای کار مجبورشدم خونه خاله شیما بمونم و بابا محمد شب کنارت خوابید همین طور سه شب بعد هم همین طور بابا کنارت خوابید و من اتاق خودمون خیلی سخت بود و کریه کردی ولی بعد از سه شب ارومتری شدی و پستونک جایکزین شد امروز هم 16 روزه که دیکه شیر مادر بابای 

مرسی خدایا 

 پیوست 

اخر خوردن شیر  ساعت 7.30 صبح شنبه 27/7/1392

دیکه وقت خداحافظی رسیده و برای من هم سخت و مرسی از همکاریت 

نوشته شده در يکشنبه 19 آبان 1392ساعت 13:40 توسط مامان الناز |

امروز من برات هر کار بخوای می کنم روزت مبارک نفسم

 قلب

نوشته شده در سه شنبه 16 مهر 1392ساعت 15:57 توسط مامان الناز |

مرسی از این همه مهر و محبت اس ام اسقلب من به دلیل مراسم پیچیده عروسی خواهرم خندهعقد برادرمخنده سه برابر شدن کار خودمگریه و................... وقت نداشتم اومدم به عشق شما و بنیا 

نوشته شده در سه شنبه 16 مهر 1392ساعت 15:47 توسط مامان الناز |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد