خدایا این روزها هیجانم بیشتر شده است بیشتر از همیشه محتاج لطف تو هستم بیشتر هوایم راداشته باش ای خالق من و فرزندم 

 

نوشته شده در يکشنبه 7 دی 1393ساعت 9:04 توسط مامان الناز

 

اینم تبلیغ شما در پیج دومینو 

نوشته شده در پنجشنبه 4 دی 1393ساعت 11:00 توسط مامان الناز |

دم دم سال جدید میلادهههه آرام

حس قشنگ خوبیه 

زندگی ما هم مثل همه زندگیها پر از خبرهای خوش و بده 

عه مهتاب خاله ارزو نامزد کردن و خیلی دامادهای خوبی داریم عمو کمال و عمو رسول خبر بداشو نمی گم

بیشتر وقتت با خانواده می گذرونی عاشق اینی که نری مهد کودک 

با رفتن به مهد روابط اجتماعیت کمی بهترشده ولی هنوز کوچلوی منی گوشه گیر

یک هفته است تو تخت خودت می خوابی ما هم پایین تخت 

از همه چی می ترسی نمی دونم چرا

منن و بابایی یک هفته باهم رفتیم المان و فرانسه شما هم پیش مامان بزرگ و خاله و عمه و ... همه خونه ما بودن ازشما نگه داری می کردن

برات یه خونه سوغاتی اوردیم کلی لباس و .... 

عاشق خونتی می ری توش هر روز زندگی می کنی 

کار کانادامون درست شده ولی تصمییم نداریم برای زندگی بریم عید میریم و سه هفته اونجاییم تا PR بگیریم

بعد 10 ام عید  برمی گردییم تا سال بعد ببیینیم چی میشه 

شما همش دوست داری اقا باشی عجیبه کراوات دوست داری و پاپیون 

بزدوی میام با عکسهای تولدت

مرسی از همه دوستانی که به من لطف دارید و من به دلیل مشغله زیاد قادر به پاسخگویی نبودم

نوشته شده در پنجشنبه 4 دی 1393ساعت 10:55 توسط مامان الناز |

ع سهاااااااا

 

نوشته شده در پنجشنبه 4 دی 1393ساعت 10:32 توسط مامان الناز |

این تقویم صفوراجونن درست کرده تاریخ تولد دوستاته البته تولدهایی که مامانشون زحمت کشیدند

نوشته شده در شنبه 22 شهريور 1393ساعت 15:54 توسط مامان الناز |

عجب واره عجیبی این کلمه لجبازی 

من و بابا موندیم با این لجبازی

.کلا لباس تمیز دوست نداری غمگین

جیش نمی کنی غمگین

همه چیه نه خسته

قدیمها چیکار می کردند 4 تا بچه.... چهارجور لجبازی من که بودمم می رفتم امین اباد یک راست سبز

یک جلسه تو مهدت داشتم برای تصمیم گیری که چجوری باهات رفتار کنیم کتاب سی دی  هم خریدیم و داریم می خونیم 

خیلی تلاش می کنیم اروم باشیم و با ارامش داستان ببریم جلو 

البته خیلی سخته 

ولی من و بابایی تصمیم گرفتیم به شککل گرفتن(  منه ) تو و اعتماد به نفست کمک کنیم 

هفته پیش رفتیم خونه فرناز و من تصمیم گرفتم ببرمت استخر 

چون پوستت خشکه و دکتر قدغن کرده بود ولی دیگه رفتیم همه رفتیم استخر و تو خیلی حال کرده بودی 

کلی با اتنا شنا کردی کلی هم اب خوردی البته محبت

دیروز دوباره رفتیم شهر موشها عمو رسول برامون  vip  میلاد  بلیط گرفته بودم با انیتا و عمه ها رفتیم کلی حال کردی شب هم تولد عمه مهتاب بود 

عمه ارزو برات قطار اورده بود هدیه دیگه عاشق شدی 

کلا دو هفته خوب بودی 

کلی تفریح کردی 

سعی می کنم 

شما و اتنادر حال اماده شدم

عشقهای عمه

من و بابا عاشقتیم 

 

ا

نوشته شده در شنبه 22 شهريور 1393ساعت 13:00 توسط مامان الناز |

با عمو احسان و اوینا گلی عشقم برنامه گزاشیتم بلیط گرفتیم رفتیم سینما اریکه 

وای چه حسی بود دیدن شهر موشها دلم گرفته بود قلبم تاپ تاپ می کرد انگار جزی از وجود من بود

خودم نمی دونستم خیلی شب خاصی بود من روزی کودک بودم با پدر مادرم رفتم سینما و کیف کردم و حتی حس ترس از اسمشو نبر رو هم لمس می کردم حتی بوی خوراکی های که برام خریده بودند ..

الان دخترم اورده بود سینما و گاهی گاهی زیر چشمی به تو و بابا ت نگاه می کردم که الان زندگی من شمایید ...

 

اوینا بچم گریه می کرد واسه گربه تنها مونده بود 

عشقهای من الیسا الینا

 

 

 

نوشته شده در شنبه 8 شهريور 1393ساعت 15:37 توسط مامان الناز |

از لطف همه دوستان عزیزم ممنون بابت پیامهای قشنگتون 

سه سال شدن تو برام عجیبه انگار همین دیروز بود که شما قدم به این دنیای خاکی گزاشتی و عجب زمان می گزره 

روزهای خاصی از زندگی سه تایمون می گذره .....

مهد کودک بعد از یک ماه تلاش مامان فاطی و بابات پزیرفتی و الان هم میری 

کار کانادامون درست شده و منو بابای بعد ار یک هفته بحث و گفتگو به این نتیجه رسیدیم که برای موندن نریم و عید برای دیدن یک ماه بریم و pR بگیریم برگردیم 

اگر شما خواستی بری یه روزی کمت می کنم به خواست خودت بری 

دوقلوهای دایی امینم روز به روز توپول تر میشن و چه سختهه نگهداری از بچه ها 

 

 

نوشته شده در شنبه 8 شهريور 1393ساعت 15:32 توسط مامان الناز |

اخرین باری که مطلب نوشتم هشت دی بود 

شاید از این به بعد بنویسم مامان جان 

دخترکم 

بزرگ شدی و کامل حرف می زنی خیلی اتفاقات خوب و بد افتاده که اشاره می کنم 

ما خونموم اومده تهران 

صاحب دو تا دختر دایی شدی به اسم الیسا و الینا 

شما مهد کودک میری و.....

چقدررر مطلب باید بنوسیم حالش نیست از فردا می گم 

راستی هر وقتت اومدم ببندمش لطف دوستان عزیز مانع شد مرسی از همتوننننن

 

اینم الیسا و الینا

نوشته شده در يکشنبه 2 شهريور 1393ساعت 14:50 توسط مامان الناز |

دیگه همینه وناراحتحقه کاریشم نمیشه کرد تلخ ترین خاطرات زندگیه مرگه ....

ادم بعد از مرگ اطرافیانیش پی می بره که این دنیا چقدر فانی و زودگذره و باید قدر ثانیه ها و لحظاتو حسابی بدونه

تو راه خونه بودم که خبر دادن بهم 

بلیط هواپیما گرفتیمو رفتیم 

تلخ تلخ تمام مدتی که می شستنش من ارزو وغذاله و ادمهای دیگه پیش بودیم و من تمام 32 سال زندگی رو مرور کردم باهاش

حتی حس نوشتن هم ندارم 

راستی دیگه وبلاگ نویس تعطیل کردم و این اخرین مطلبی که نوشتم منتظر پاسخ خرید سی دی هستم و وبلاگ ببندم 

 

نوشته شده در يکشنبه 8 دی 1392ساعت 12:59 توسط مامان الناز |

الان ساعت 8 شبه 

من خونه خاله ارغوان هستم فردا ساعت 6و30 باید بیمارستان شهید رجایی باشم و امشب تهران موندم و نرفتم کرج و قرار بود تو رو بابامحمد بیاره تهران اما نشد و من نشستم و به تمام دنیا بچگونتون فکر می کنم  امشب تو بی منو بابات می خوابی دخترممممم ناراحتممممممممممممممممممم

نوشته شده در دوشنبه 18 آذر 1392ساعت 20:18 توسط مامان الناز |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد