بستن تبلیغات

بنیا دختر بی همتای من


خدایا این روزها هیجانم بیشتر شده است بیشتر از همیشه محتاج لطف تو هستم بیشتر هوایم راداشته باش ای خالق من و فرزندم 

 


نوشته شده در سه شنبه 17 ارديبهشت 1392ساعت 16:25 توسط مامان الناز

از اونجایی که کلا باهمه چیز مخالفی هیج چیز جدید نمی خوری بستنی اب میوه ..... من هم  خیلی دوست داشتم بستنی و دنت بخوری ولی خبری نبود که نبود 

چه خوبه  این چشم هم چشمی بچه ها که با دیدن اوینا هم بستنی و پاستیل و دنت خوردی و گرنه که کار من نبود مادر جان اینم اثرات این مسافرت........................

اول اوینا بعد بنیا

نوشته شده در شنبه 25 خرداد 1392ساعت 13:33 توسط مامان الناز |

برنامه ریختیم با عمو احسان بریم شمال و ترجیح دادیم با بقیه دوستامون نریم 6 تای بریم چون همه اونا اذیت می شدن  هم شماها مشغول تلفن تا صبح می خواستند بازی کنند ما باید میگفتیم هیس این فرشته ها خوابن ...................و.....ان شاله بعدا

از ابتدا که رفتن  به سمت رشت جاده خیلی خیلی شلوغبود  5 صبح تا 10 شب تو راه بوودیم  ناهار تو رستوران جهانگیر رود بار خوردیم . عمو احسان زحمت کشیده بود و یه ویلای خوب راحت در چابکسر گرفته بود 

روزهای خوبی بود با همه دل نگرانیها بابت خواب وو غذا و حموم شما دوتا عشقخنده

با شمالهای که4 تایی رفته بودیم خوب فرق داشت خیلیی بابا محمد عمو احسان کلا در خدمت شمابودند چه از نظر غذایی و چه از نظر بازی بودند 

خاله اذین هم تدارک همه جی دادی تا ماست میوه ای هم براتون اورده بود خیلی مرسی خاله اذین قلب

روزها به کنار دریا بودن و عصرها همین طور گذشت مثل لاکپشت می رفتید سمت دریا 

جهت اشنا سازی با دریا 

 

بازی شروع شد 

 

هروز حموم و اب بازی و شن بازی 

 

میخواستیم با گاو دوست بشی ولی پرید طرفمون

اینجا هم سرولاتتتتتتتتتههههه

بدویند که خیلی عاشقتونیم و دست باباهاتون درد نکنه که این سفر تلاش زیادی کردند و همین طور ما 

این سفر باعث شد احساس شادی کنم از شاد بودنتون کنارهم و احساس قشنگ کودکانتون دنیای کوچیکتون و همش می خواستید سی دی با نی نی با هم ببیند نقاشی می کردید وای خیلی نازی ید شماها  عاشق

بازی کردنتون 

شادی کردنتون 

سالم بودنت .... و دنیاتونتم 

امیداورام همه کنار هم سالم شاد باشیم 

اینم ادرس وب اوینا دوست صمیمی بنیا 

avinkh90.niniweblog

 

درضمن تولد اوینا هم بود اوینا چونم 12 خرداد 90 بدنیا اومده اوینا خوشکل خاله نفس خیلی دوستت دارم تولددت هم مبارک همیشه کنار مادر پدر خوبت شاد باشی

نوشته شده در شنبه 25 خرداد 1392ساعت 13:10 توسط مامان الناز |

دست صفورا مامان اوا درد نکنه که باعث این مهمونی تو باغ اقا جون در درکه شد مرسی صفورا زیاد

صبح که اومدی دفتر ما بچم کلی هاج و واج همه رون نگاه می کرد یه نیم ساعتی اونجا بود همه دوست داشتن ببینش چون که از ٣ ماهگی که اومدن دیدنت خونمون دیگه جز عکسات خودتو ندیده بودن ....کلی دوستت دارن  عزیزم

بعد اومدیم خونه اقا جون بابای کباب کوبیده برات خریده بود اینقدر که دوست داری مامان جان ساعت ٣ هم رفتیم باغ خاله صفوراااا

خییلی خوب من نتونسته بودم تو این مدت تو مهمونی بچهای نی نی سایت شرکت کنم فقط تولد ١ سالگیت رفته بودم نمی دونی دوستشون دارم این بجهها رو جقدر زیاد می دونی چرا چون از اول بارداری تو یه محیط مجازی باهم بودیم از مشکلات باهم گفتیم و از خوشیامون الان ٢ سال که باهم در ارتباططیم و همیشون خیلی دوست دارم و خیلی خوب بود که همدیگر رو دیدممم

این عکسا گروهی مامانا

من و نرگس مامان باران و؟ .....خندهو انا و ارمیتا جون و شیما و دریناااااا

راستی ازاده مامان هانا اومده بود کلی خوشحال شدم دیدمش ولی هانا رو نیاورده بود چون از کرج اومده بود

نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد 1392ساعت 13:04 توسط مامان الناز |

بنیا تا این لحظه 1 سال 7 ماه و 7 روز و 7 ساعت و7 دقیقه و44 ثانیه سن دارد :

خیلی جالب بود واست کپی کردم خاله بعدا ببینی 

این نوشته خاله اذین .www.avinakh90log.niniweblog.com

دست خاله اذین درد نکنه که دقت کرد......مرسی خاله اذین 

 

 

یه هو دلم خواست عکس اوینا بنیا رو بزارم شما دوتا 4 ماه فرق دارید و خاله اذین و عمو احسان جز بهترین دوستای ماهستند دوستشون داریم قرار بریم شمال هفته بعد 4 روز باهمیم هورااااااااااا

12 خرداد تولد اویناست خدایا چه زود گذشتتتتت

نوشته شده در يکشنبه 5 خرداد 1392ساعت 16:05 توسط مامان الناز |

بریم پارک کلمه ای که هروز بعد از سر کار به بنیا گفته می شه و بنیا هول میشه که بره تاب تاب تاب 

بنیا چرا دهنت کثیف مامان 

(غذا گوشت) یعنی غذا خوردم اونم همه چی رو گوشت میبنی..... جز چای

 

چی می خوریی دخترم پستیک!!!!!! اهان پستونک بخور عشقم بخور

بی

بیا پارکککککک هر روز روزی صدبار به همه می گی 

 

همه ادمهایی که ورزش می کننند نگاه می کنی هاج واج بعد نوبت تو ورزش می کنی

قبل از بازی یییی  باید راه بری  شیطونی کنی همچی نگاه می کنی برای خودت شعر می خونی

 

خانوم ورزش می کننننن 

(هرهره بازی)  به زبون بینیا بیشتر یاد گرفتی از بچهای پارک بالا بری از سرسره تا پاینی بیایی

بعدشم می شینی پاپ کورن می خوری به من و بابا هم می گی بیاید بیش اینجا یعنی بشین اینجا

اینم  بازی بعد از پارک عاشق این عروسکاتی و ماشینات عروسکارو سوار ماشین می کنی دور خونه می چرخونییی این عروسکاتو ماموریت فرانسه خریدم برات اونمو قع نبودی شما لبخند

خیلی بانمک شدی عشقم 

کلی حرف می زنی 

به ارزو می گی ایا ازغوان ارغ

عاشق امیر حسین و دایی امینی 

بهت می کیم خوشکلم از کجا اومدی تو اینقدر نازی می گی حیاط می گم دوست داری کجا بری حیاط هر چی کجا داشته باشه شما می گی حیاط اخ قربونت برم عاشق حیاطییی

اینم عکس خاله ایا که تو عاشقشییییییییییییییییییییییییی

 

نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد 1392ساعت 9:03 توسط مامان الناز |

من و عمه مهتاب رفتیم ارایشکاه تو پیش بابا محمد موندی کلا یه کم استرس داشتیم چون تا حالا به ما عروسی نیومده بودی و من نگران بودم .کارامون کردیم راهی باغ که تو جاده مخصوص کرج بود  شدیم شما هم دیگه عاشق صندلی ماشینت شدی  اساسی .....عروسی خیلی بودی همه پسرعمه ها ت بزرگترن  و تو کوچلو ترینی

کلا کل عروسی تلاشت بری بیرون و به بابا رضا می گفتی ازت عکس بگیرهه

 

اینم جفت بابا بزرگات

عروسی تموم شد و تو هم اولین  عروسی بود که اومدی کلی دنبال گربه کردی کلی خندیدیییییییییییییی

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد 1392ساعت 8:57 توسط مامان الناز |

ص

صبح پا میشی خوشحال شاد 

خودت وزن می کنی 11 کیلو همیشه 

میافتی بیا پایین بچه اخه قربونت برم 

میری پارک و لباستو خودت انتخاب می کنی ای شلخته رنگارنک می خوری به پسرا تعارف میکنی 

با نی نی مبینی اینجوری اخهههههه

بالاخره لباس عروس پوشیدی بااماده شی برای جمعه عروسی پسر عمه

 

زست گرفتن بنیا خانوم 

حالا قلقلک بازی که عاشقشی 

انتخاب کفش جدید تو سط خودت

نوشته شده در چهارشنبه 25 ارديبهشت 1392ساعت 13:56 توسط مامان الناز |

النا دختر خاله المیرا دوست صمیمی مامان بدنیا اومد 

این مطالب با تاخیر گذاشتم چون شما دوربین قایم کرده بودی و پیدا نشد که نشد تا بالاخره یه جای عجیب پیدا شد 

زودتر بدنیا اومد ......

بابا اومد خونه گفت محمد زنک رد الی رو بردن بیمارستان النا بدنیا اومد من از خواب پریدم همون جوری رفتم بیمارستان کلی گریه کردم حس مادرشدن الی و خاطرات زایمان خودم جلوی چشمم بود های های های 

خوش اومدی عزیزم 

 

عکساهای خوبی نیستم خودمم مریض بودم ولی یادکاری می مونن برات 

نوشته شده در چهارشنبه 25 ارديبهشت 1392ساعت 13:10 توسط مامان الناز |

دیروز رفتیم خونه مامان بزرگت مامان بابا.  برات یه لباس عروس خوشگل خریده بود که با اون موهای مشکیت ماه شده بودی ولی چی بگم ازت کلی گریه کردی ازش می ترسیدی فرار می کردی اخر هم که دیدیش تو کمد اتاقت کلی داد زدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟که از خونمون بره

برای همه چی گریه می کنی امروز که می خواستم برم سر کار تو راه با بابای با هم حرف می زدیم راستش رفتارت یه کم کلافه کرد ه ما رو ما حتی شبها هم درست نمی خوابیم تو دیشب ١٥ بار پاشدی اخه ادم تو ١٩ماهگی ١٥ بار پا میشه بعد دیکه روزش انزری نداریم بخداسوال 

بابا دیروز بخاطر تو رفته بود نمایشکاه کتاب وکلی کتاب و وسایل اموزشی برات خریده بود از امروز برنامه اموزشی تو شروغ میشه و یادگیری اهسته نمی خوام اذیت  شی کلاس برای تربیت کو دک هم ثبت نام  کردیم ببینم چی در میاد..... ومشاوره .......

دیروز منو و بابا کلی از خاطرات خودمون و روشهای تربیتی بابا مامانامون باهم صحبت کردیم و نتایجی گرفتیم حالا دیکه با خداست که جی بشه و تو چه جوری جواب بدی

اینم ماشین ١٠٠ تاماشین خریدم می شینی تو پاساز باهاش بازی می کنی ما هم که خرید بی خرید

اینم عکس نی نی های منو بابات

روزی که تصمیم گرفتم نی نی بیارم فکر نمی کردم سخت باشه همچی به نظرم راحت بود اما الان که اینجا به عنوان مادر ایستادم سنگینی و مسولیت تربیت و رفتار .سالم بودنت و رو شونه هام حس می کنم احساس می کنم باید نه برای اینکه فرد انسانی تو جامعه باشی بلکا برای خودت روحت و جسمت سالم زندگی کنی و سنگینی  رو دوشم حس میکنم.....

شاید قبلا تو این چند سالی که زندگی مشترکی با محمد داشتم این احساس مسولیت نداشتم فقط فکر شادی مهمونی بزن برقص بریز بپاش بودم.....

اما الان مسولیت تو تربیت  تو و راحتی پدرت خونه زندگی و کارمو دارم احساس می کنم دیگه اون الناز نیستم که بی پروا زندکی می کرد حتی تو کارم احسام مسولیتم بیشتر شده

 باید فکر کنم به همه چیز 

 تو این چند وقت که  وقت ندارم و باید همه جیز به نحو احسنت انجام بدم یاد فیلم دوزن نیکی کریمی میافتم که می گفت خدایا چقدر کار دارم اره خدایا جقدر کار دارم ....... و چه حسی هست خدایا

نوشته شده در سه شنبه 17 ارديبهشت 1392ساعت 16:23 توسط مامان الناز |

سریع بهمون اعلام کردن که باید برای دوره 2 روزه بریم استانبول پروازمون 5 شبنه  8 صبح شب همه کارهای خونه رو کردم تمیز کاری غذا واستو کلا داشتم از خستگی می میمردم ساعت 4.3 پا شدم با اژانس رفتم فرودگاه با 4 تا از همکارام بودیم رفتیم تو ی هواپیما یه خانوم فرانسوی 3 تا پسر داشت شوهرش ایرانی بود عچیب بود چقدر راحت با بجه هاش برخورد می کرد حالا من می خواستم تو روببرم با هواپیما چقدر تحقیق گردم دارو بده برو بیا اون راخت می خوابید بازی می کرد و دل منو می برد اساسی رسیدیم کلاسمون فرداش بود رفتیم خرید کلی برای خودم و تو بابایی خرید کردم فرداش کلاس شب ش هم رفتم خیابان تقسیم وای چه هوای بود مردم شاد بی دغدغه بی استرس ولی ما همیشه نگرانیم همیشه چرا خدایا دلم خیلی می گیرهههم

این پسر فرانسوی معرکه بود صداش در نیومد من همش دلم پیش تو بود ولی خدار وشکر از ماموریت لنگاوی

خیلی کمتر بود راحت تر

بنیا و ارتین در حال بازی

این عکسا مال وقتی اومدم بعد از سه روز با قهر بود ی بعد اومدی بغلم با بغض کلی بهم چسبیدی بهت شیر دادم منو تا تو  رو از شیر بگیرم خیلی طول می کشه خودم هم نمی تونم من این چه وضعیه  م م خوردی تا ساعت ١ شب بازی کردی باهم بعد لالا  کردییییی

این هم سوغاتی شما

 

نوشته شده در يکشنبه 15 ارديبهشت 1392ساعت 14:23 توسط مامان الناز |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد